|
چشم دل باز کن که جان بینی*آن چه نادیدنی است آن بینی***گر به اقلیم عشق روی آری*همه آفاق گلستان بینی
|
به نام خدا
سلام
دوستان این وبلاگ کار خود را در وبلاگی جدید به نشانی زیر ادامه می دهد از همه ی دوستان خواهشمندم به من سر بزنند و با نظرات خود مرا خوشحال کنند.
www.astan-e-jan.mihanblog.com
شاد و سرافراز باشید
یاحق
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بیخویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
دوسرم چون شانه کردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت
دانه را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی و مردانه کردی عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت
(مولانای پارسی)
عشقبازي به همين آساني ست ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهاي با آهو
بركهاي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبيعت با ما
عشقبازي به همين آسانيست ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازشبخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا
و مسيحاي كسي يا جمعي

عشقبازي به همين آسانيست ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آسانيست ...
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشقبازي به همين آسانيست ...
سرچشمه:http://www.imi.ir
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

نخستین سخنرانی این بخش، سخنرانی است با عنوان "ادب فارسی".
ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين ![]()
خجسته باد میلاد رسول مهربانی،مایه ی رحمت جهانیان و صفوت آدمیان حضرت محمد مصطفی(ص)
ای از بر سدره شاهراهت
وای قبّه ی عرش تكيه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشه ی كلاهت
هم عقل دويده در ركابت
هم شرع خزيده در پناهت
ای چرخ كبود ژنده دلقی
در گردن پير خانقاهت
مه طاسك گردن سمندت
شب طرّه ی پرچم سياهت
جبريل مقيم آستانت
افلاك حريم بارگاهت

چرخ ار چه رفيع، خاك پايت
عقل ارچه بزرگ، طفل راهت
خورده است خدا ز روی تعظيم
سوگند به روی همچو ماهت
ايزد كه رقيب جان خرد كرد
نام تو رديف نام خود كرد
ای نام تو دستگير آدم
و ای خلق تو پايمرد عالم
فرّاش درت كليم عمران
چاووش رهت مسيح مريم
از نام محمّديت ميمی
حلقه شده اين بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زير خاتم
در خدمتت انبيا مشرّف
وز حرمتت آدمی مكرّم
از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم
تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئيل محرم
نايافته عزّ التفاتي
پيش تو زمين و آسمان هم
كونين نواله اي ز جودت
افلاك طفيلي وجودت
اینم چندتا آهنگ به مناسبت این روز فرخنده:
نام آهنگ : گل محمدی

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگان
امشب يکسر شوق و شورم، از اين عالم گوئی دورم
از شادی پر گيرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم

امشب يکسر شوق و شورم، از اين عالم گوئی دورم
با ماه و پروين سخنی گويم، وز روی مه خود اثری جويم
جان يابم زين شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
سرچشمه: در ره منزل لیلی
همان برگ و همان بار،
همان خنده ي خاموش ِ در او خفته بسي راز،
همان شرم و همان ناز،
همان برگ سپيد به مَثَل ژاله ژاله به مَثَل اشك نگونسار،
همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هيچ،
نه افسرده، كه افسردگي روي
خورد آب ز پژمردگي دل.
ولي در پس اين پرده دلي نيست.
گرش برگ و بري هست،
ز آب و ز گلي نيست.
هم از دور ببينش،
به منظر بنشان و به نظاره بنشينش،
ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش.
مبويش.
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند.
مبر دست بسويش.
كه در دست تو جز كاغذ رنگين، ورقي چند، نماند.
(م.امید)
سرچشمه: تا شقایق هست زندگی باید کرد

ای امان از فراقت آمان
مردم از اشتياقت آمان
از كه گيرم سراغت امان
آمان ، آمان ، آمان ، آمان
آمان ، آمان ، آمان ، آمان
چشم ليلی چو بر مجنون شد
دل ز ديدار او پر خون شد
خون شد از راه دل بيرون شد
آمان ، آمان ، آمان ، آمان
آمان ، آمان ، آمان ، آمان
عارف و عامی از می مستند
عهد و پيمان به ساغر بستند
پای خم توبه را بشكستند


كوههايي چه بلند

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند...

سرچشمه:زنده رود